word - لغت

accomplishing || انجام دادن

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

əˈkʌm.plɪʃ

UK :

əˈkɑːm.plɪʃ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [accomplishing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [accomplishing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [accomplishing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [accomplishing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [accomplishing] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • realizingUS


    تحقق ایالات متحده

  • achieving


    دستیابی به

  • actualizing


    بالفعل کردن

  • attaining


    به دست آوردن

  • completing


    تکمیل

  • consummating


    کامل کننده

  • doing


    در حال انجام

  • fulfilling


    انجام

  • perfecting


    به کمال رساندن

  • performing


    اجرا کردن

  • reaching


    رسیدن

  • effectual


    موثر


  • تاثير گذار

  • efficacious


    موثر

  • potent


    قوی

antonyms - متضاد

  • failing


    شکست خوردن

  • flopping


    فلاپینگ

  • flunking


    پرتاب

  • foundering


    بنیانگذار

  • underperforming


    عملکرد ضعیف

  • blundering


    اشتباه کردن

  • crashing


    توفنده

  • falling


    افتادن

  • floundering


    دست و پا زدن

  • folding


    تاشو

  • languishing


    از بین رفتن

  • underachieving


    کم کاری

  • collapsing


    در حال فروپاشی

  • cratering


    دهانه

  • fading


    محو شدن