word - لغت

adjoining || مجاور

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

əˈdʒɔɪ.nɪŋ

UK :

əˈdʒɔɪ.nɪŋ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [adjoining] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [adjoining] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [adjoining] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [adjoining] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [adjoining] در گوگل

description - توضیح

  • near. next to. or touching.


    نزدیک. جنب. یا لمس کردن

  • with nothing in between. or touching.


    بدون هیچ چیز در این بین یا لمس کردن

example - مثال

  • We asked for adjoining rooms.


    ما اتاق های مجاور را خواستیم.

  • We had adjoining rooms in the hotel.


    ما در هتل اتاق های مجاور داشتیم.

synonyms - مترادف

  • adjacent


    مجاور

  • abutting


    متقابل

  • bordering


    هم مرز

  • conterminous


    محدود

  • contiguous


    به هم پیوسته

  • joining


    پیوستن

  • touching


    لمس کردن

  • connected


    متصل

  • connecting


    برقراری ارتباط

  • flanking


    طرفین

  • flush


    فلاش

  • fringing


    حاشیه

  • interconnecting


    به هم پیوستگی

  • neighboringUS


    همسایه ایالات متحده

  • neighbouringUK


    همسایه انگلستان

antonyms - متضاد

  • nonadjacent


    غیر مجاور

  • noncontiguous


    غیر پیوسته

  • detached


    جدا

  • divided


    تقسیم شده


  • از راه دور


  • جداگانه، مجزا

  • separated


    جدا از هم


  • غیر صمیمی


  • دور

  • faraway


    خیلی دور

  • far-off


    دور


  • عمیق


  • دور


  • خیلی دور

  • far-flung


    دور افتاده