word - لغت

administratively || اداری

part of speech - بخش گفتار

adverb || قید

spell - تلفظ

ədˈmɪn.ɪ.strə.tɪv.li

UK :

ədˈmɪn.ə.strə.t̬ɪv.li

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [administratively] در گوگل

description - توضیح

example - مثال


  • این روند از نظر اداری بسیار پیچیده خواهد بود.

  • He likes how the school is organized administratively.


    او دوست دارد مدرسه از نظر اداری سازماندهی شود.

  • Usually. illegal immigrants are fingerprinted. administratively processed and dropped off at the border.


    معمولا. از مهاجران غیرقانونی انگشت نگاری می شود. مورد رسیدگی اداری قرار گرفت و در مرز رها شد.

synonyms - مترادف

  • executively


    به صورت اجرایی

  • managerially


    از نظر مدیریتی

  • supervisorily


    به صورت نظارتی

  • controllingly


    به صورت کنترلی

  • governmentally


    دولتی

  • directorially


    به صورت کارگردانی

  • officially


    رسما

  • commandingly


    دستوری

  • rulingly


    حاکم

  • regulatorily


    به صورت تنظیمی

  • organizationallyUS


    سازمانی ایالات متحده

  • bureaucratically


    بوروکراتیک

  • authoritatively


    مقتدرانه

  • legislatively


    قانونگذاری

  • departmentally


    به صورت بخش

antonyms - متضاد