word - لغت

alloy || آلیاژ

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈæl.ɔɪ

UK :

ˈæl.ɔɪ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [alloy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alloy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alloy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alloy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alloy] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف


  • مخلوط

  • blend


    مخلوط کردن


  • ترکیبی

  • compound


    ترکیب

  • fusion


    ذوب

  • amalgam


    آمالگام

  • amalgamation


    ادغام

  • composite


    کامپوزیت


  • مخلوط کردن

  • synthesis


    سنتز

  • meld


    مخلوط کردن

  • admixture


    مخلوط

  • intermixture


    مخلوط کردن


  • اتحاد. اتصال

  • emulsion


    امولسیون

antonyms - متضاد


  • تقسیم

  • separation


    جدایش، جدایی

  • severance


    جدایی


  • عنصر


  • عنصر طبیعی

  • sundering


    جدا کردن

  • parting


    فراق

  • detachment


    کناره گیری

  • permutation


    جایگشت


  • بخش


  • تحلیل و بررسی

  • disorganizationUS


    بی سازمانی ایالات متحده

  • disorganisationUK


    سازماندهی بریتانیا

  • breakup


    جدایی

  • disconnection


    قطع ارتباط