word - لغت

alternately || متناوب

part of speech - بخش گفتار

adverb || قید

spell - تلفظ

ɒlˈtɜː.nət.li

UK :

ɑːlˈtɝː.nət.li

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [alternately] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alternately] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alternately] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alternately] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [alternately] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • Add the flour alternately with the pumpkin puree. folding it in gently.


    آرد را به طور متناوب با پوره کدو حلوایی اضافه کنید. آن را به آرامی تا کنید

  • He was being alternately charming and annoying all afternoon.


    او در تمام بعدازظهر به طور متناوب جذاب و آزار دهنده بود.

  • The ice on the road alternately freezes and melts as temperatures get colder at night and warmer during the day.


    یخ در جاده به طور متناوب یخ می زند و آب می شود زیرا دما در شب سردتر و در روز گرمتر می شود.

synonyms - مترادف

antonyms - متضاد

  • unwillingly


    ناخواسته

  • reluctantly


    با اکراه

  • grudgingly


    با بغض

  • involuntarily


    به طور غیر ارادی

  • protestingly


    با اعتراض

  • forcibly


    به زور

  • obstinately


    سرسختانه

  • refractorily


    به صورت نسوز

  • resentfully


    با رنجش

  • stubbornly


    با یکدندگی؛ لجوجانه


  • به طور منظم

  • additionally


    علاوه بر این

  • supplementarily


    به صورت تکمیلی


  • همچنین

  • further


    به علاوه