word - لغت

astray || بیراهه

part of speech - بخش گفتار

adverb || قید

spell - تلفظ

əˈstreɪ

UK :

əˈstreɪ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [astray] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [astray] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [astray] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [astray] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [astray] در گوگل

description - توضیح

example - مثال


  • نامه باید در پست به بیراهه رفته باشد.

  • I was led astray by an out-of-date map.


    من توسط یک نقشه قدیمی به بیراهه کشیده شدم.

  • Her parents worried that she might be led astray (= encouraged to behave badly) by her unsuitable friends.


    پدر و مادرش نگران بودند که او توسط دوستان نامناسبش گمراه شود (= تشویق به رفتار بد).

  • Our district was led astray. and as a result. we wasted valuable resources.


    منطقه ما به بیراهه کشیده شد. و در نتیجه. منابع ارزشمندی را هدر دادیم

synonyms - مترادف


  • وسیع

  • adrift


    سرگردان

  • amiss


    اشتباه

  • afield


    دوردست

  • awry


    منحرف

  • gone


    رفته


  • گمشده


  • خاموش


  • خارج از هدف

  • roaming


    رومینگ

  • straying


    سرگردان

  • vanished


    از بین رفت

  • wandering


    سرگردان


  • اشتباه

  • off beam


    خاموش پرتو

antonyms - متضاد