word - لغت

barricaded || سد شده

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

ˈbær.ɪ.keɪd

UK :

bær.ɪˈkeɪd

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [barricaded] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [barricaded] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [barricaded] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [barricaded] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [barricaded] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • Barricade the doors!


    درها را سد کنید!

  • [ + adv/prep ]


    [ + adv/prep ]

  • Terrified villagers have barricaded themselves into their houses.


    روستاییان وحشت زده خود را به خانه هایشان محاصره کرده اند.

synonyms - مترادف

  • blocked


    مسدود

  • blockaded


    مسدود شده است

  • barred


    مسدود

  • obstructed


    مانع شده است

  • guarded


    محافظت می شود

  • defended


    دفاع کرد

  • fortified


    مستحکم

  • bolted


    پیچ شده

  • locked


    قفل شده است

  • locken


    قفل کردن

  • secured


    امن شده است

  • fastened


    متصل اند

  • latched


    چفت شده

  • protected


    حفاظت شده

  • strengthened


    تقویت شده است

antonyms - متضاد

  • exposed


    در معرض قرار گرفت

  • unsupported


    پشتیبانی نشده


  • باز کن

  • unguarded


    بدون محافظ

  • unprotected


    محافظت نشده

  • bare


    برهنه

  • uncovered


    بدون پوشش


  • بیرون


  • قابل رویت

  • showing


    نشان دادن


  • آسیب پذیر

  • susceptible


    مستعد

  • denuded


    برهنه شده

  • insecure


    ناامن

  • evident


    مشهود