word - لغت

bashed || ضربه زده

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

bæʃ

UK :

bæʃ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bashed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bashed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bashed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bashed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bashed] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف


  • اصابت


  • کلاه

  • hitten


    ضربه خورده

  • struck


    رخ داد

  • stricken


    زده

  • thumped


    ضربه زد

  • smacked


    ضربه خورده

  • knocked


    زد

  • punched


    مشت زد

  • slapped


    سیلی زد

  • wallopped


    دیوار زده

  • walloped


    دیوار زده

  • whacked


    ضربه خورده

  • belted


    کمربند بسته شده

  • socked


    جوراب زده

antonyms - متضاد

  • sober


    هوشیار


  • سر راست

  • rebuilt


    بازسازی

  • temperate


    معتدل

  • clear-headed


    روشن سر

  • fixed


    درست شد

  • repaired


    تعمیر شده است