word - لغت

bedaub || بیداد

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

bɪˈdɔːb

UK :

bɪˈdɑːb

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bedaub] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bedaub] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bedaub] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bedaub] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bedaub] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • The child`s face was bedaubed with chocolate.


    صورت کودک با شکلات آغشته شده بود.

synonyms - مترادف

  • smear


    اسمیر

  • besmear


    لکه دار کردن

  • daub


    ضماد کردن

  • spatter


    پاشیدن

  • stain


    لکه دار کردن

  • anoint


    مسح کردن

  • bespatter


    بدقولی

  • smirch


    پوزخند


  • خاک

  • splash


    پاشیدن

  • splatter


    پاشیدن

  • befoul


    خراب کردن

  • begrime


    سرزنش کردن

  • besmirch


    بدنام کردن


  • کت

antonyms - متضاد


  • تمیز

  • honourUK


    HonourUK

  • honorUS


    افتخار ایالات متحده

  • compliment


    تعریف و تمجید

  • praise


    ستایش


  • آشکار کردن


  • نوار

  • uncover


    برملا کردن


  • جداگانه، مجزا


  • شل

  • loosen


    شل کردن

  • unfasten


    باز کردن


  • تمیز

  • cleanse


    پاک کردن

  • purify


    خالص - تصفیه