word - لغت

bespattered || به هم ریخته

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

bɪˈspæt.əd

UK :

bɪˈspæt̬.ɚd

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bespattered] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bespattered] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bespattered] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bespattered] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bespattered] در گوگل

description - توضیح

  • covered with spots of liquid.


    پوشیده از لکه های مایع

example - مثال

  • His coat was bespattered with mud.


    کتش گل آلود شده بود.

synonyms - مترادف

  • spattered


    پاشیده شده

  • splattered


    پاشیده شده

  • splashed


    پاشیدن

  • muddied


    گل آلود

  • smeared


    آغشته شده

  • bedaubed


    ملافه

  • befouled


    آلوده

  • begrimed


    اخم کرد

  • flecked


    فلک کرد

  • marked


    مشخص شده است

  • specked


    خالدار

  • sullied


    لکه دار

  • besmirched


    مسخره شده

  • dashed


    نقطه چین

  • dirtied


    کثیف

antonyms - متضاد


  • تمیز

  • cleanly


    تمیز

  • immaculate


    معصوم

  • spic-and-span


    اسپیک و دهانه

  • spick-and-span


    خوشه و طول

  • spotless


    بی عیب

  • stainless


    ضد زنگ

  • ultraclean


    فوق العاده تمیز

  • unsoiled


    بدون خاک

  • unstained


    بدون لکه

  • unsullied


    بی لکه