word - لغت

bigwig || بزرگ

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbɪɡ.wɪɡ

UK :

ˈbɪɡ.wɪɡ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bigwig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bigwig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bigwig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bigwig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bigwig] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • dignitary


    بزرگوار

  • heavyweight


    سنگین وزن

  • honcho


    هونچو

  • hotshot


    داغ

  • kingpin


    شاه سنجاق

  • magnate


    نجیب زاده

  • mogul


    مغول

  • notability


    notability

  • notable


    قابل توجه


  • کسی

  • biggie


    بزرگ


  • فرد مشهور

  • grandee


    بزرگ


  • سنگین

  • kahuna


    کاهونا

antonyms - متضاد


  • هيچ كس

  • nonentity


    عدم وجود

  • lightweight


    سبک وزن


  • هیچ چی

  • shrimp


    میگو

  • twerp


    twerp

  • whippersnapper


    شلاق زن

  • zero


    صفر

  • zilch


    زیلچ

  • cypherUK


    cypherUK

  • cipherUS


    cipherUS

  • pygmy


    پیگمی

  • insignificancy


    بی اهمیتی

  • dwarf


    آدم کوتوله

  • insect


    حشره