word - لغت

bossing || رئیس

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

bɒs

UK :

bɑːs

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bossing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bossing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bossing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bossing] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bossing] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • ordering


    مرتب سازی

  • commanding


    فرماندهی

  • directing


    کارگردانی

  • domineering


    سلطه گر

  • pushing


    هل دادن

  • browbeating


    ابرو کوبیدن

  • bullying


    قلدری

  • dominating


    مسلط

  • overseeing


    نظارت


  • در حال اجرا

  • superintending


    سرپرستی

  • bulldozing


    بولدوزر کردن

  • captaining


    کاپیتانی

  • controlling


    کنترل کردن

  • dictating


    دیکته کردن

antonyms - متضاد

  • serving


    خدمت کردن

  • aiding


    کمک کردن

  • assisting


    کمک کردن

  • helping


    کمک

  • benefiting


    بهره بردن

  • benefitting


    سود بردن

  • obeying


    اطاعت کردن

  • servicing


    سرویس دهی

  • succoringUS


    کمک به ایالات متحده

  • succouringUK


    حمایت از انگلستان

  • attending to


    رسیدگی به

  • slaving for


    بردگی برای


  • کار برای

  • performing duties for


    انجام وظایف برای

  • carrying out the wishes of


    انجام خواسته های