word - لغت

botching || بدبختی

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

bɒtʃ

UK :

bɑːtʃ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [botching] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [botching] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [botching] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [botching] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [botching] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • bungling


    درهم ریختن

  • fumbling


    سرگردانی

  • muffing


    خفه کردن

  • mismanaging


    سوء مدیریت

  • butchering


    قصابی

  • flubbing


    روان شدن

  • mangling


    درهم ریختن

  • blowing


    دمیدن

  • bodging


    فرورفتن

  • fluffing


    پف کردن

  • foozling


    گول زدن

  • messing up


    از دست دادن

  • mishandling


    سوء استفاده

  • bobbling


    غرش

  • screwing up


    گند زدن

antonyms - متضاد

  • adroit


    چیره دست

  • deft


    ماهر

  • dexterousUS


    ماهر ایالات متحده

  • dextrousUK


    زبردست انگلستان


  • کارشناس

  • facile


    آسان

  • competent


    صالح

  • skilfulUK


    انگلستان ماهر

  • skillfulUS


    skillfulUS

  • accomplishing


    انجام دادن

  • achieving


    دستیابی به

  • breaking


    شکستن


  • ساختمان

  • correcting


    تصحیح

  • creating


    پدید آوردن