word - لغت

bound || مقید شده است

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

baʊnd

UK :

baʊnd

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bound] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bound] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bound] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bound] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bound] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • compelled


    مجبور

  • obliged


    موظف است

  • obligated


    موظف است

  • pledged


    متعهد شد

  • committed


    متعهد شد

  • constrained


    محدود شده

  • required


    ضروری

  • forced


    مجبور شد

  • made


    ساخته شده است

  • necessitated


    ضروری است

  • regulated


    تنظیم شده است

  • beholden


    بنگر

  • commanded


    دستور داد

  • directed


    جهت دار

  • driven


    رانده

antonyms - متضاد

  • faltering


    تزلزل

  • hesitant


    مردد، دودل

  • indecisive


    بلاتکلیف

  • irresolute


    بی مصمم

  • undetermined


    نامشخص

  • unresolved


    حل نشده

  • vacillating


    متزلزل

  • wavering


    متزلزل

  • weak-kneed


    زانو ضعیف

  • allowed


    مجاز


  • رایگان

  • permitted


    مجاز است

  • unbounded


    نامحدود


  • بعید

  • unobliged


    غیر موظف