word - لغت

bounding || مرزبندی

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

baʊnd

UK :

baʊnd

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bounding] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bounding] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bounding] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bounding] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bounding] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • hopping


    پریدن

  • jumping


    پریدن

  • leaping


    جهش

  • springing


    بهار

  • vaulting


    طاق زنی

  • bouncing


    جهنده

  • skipping


    پرش

  • hurdling


    مانع

  • bobbing


    باب زدن

  • capering


    کپر

  • frisking


    سرخ کردن

  • gambollingUK


    gambollingUK

  • gambolingUS


    gambolingUS

  • prancing


    شوخی کردن

  • cavorting


    کاور کردن

antonyms - متضاد

  • inactive


    غیر فعال

  • nonadjacent


    غیر مجاور

  • noncontiguous


    غیر پیوسته

  • detached


    جدا


  • غیر صمیمی

  • divided


    تقسیم شده

  • separated


    جدا از هم

  • faraway


    خیلی دور


  • جداگانه، مجزا


  • دور


  • جدا از هم

  • allowing


    اجازه می دهد

  • permitting


    اجازه می دهد

  • unbinding


    غیر الزام آور

  • letting go


    رها کردن