word - لغت

bracket || براکت

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbræk.ɪt

UK :

ˈbræk.ɪt

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bracket] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bracket] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bracket] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bracket] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bracket] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • The country`s initials are given in brackets after the figure.


    حروف اول کشور در داخل پرانتز بعد از شکل آورده شده است.

  • She`d put brackets around the clause.


    او در اطراف بند پرانتز قرار می داد.


  • شکل داخل پرانتز به چه چیزی اشاره دارد؟

synonyms - مترادف

  • prop


    تکیه گاه


  • ماندن


  • حمایت کردن

  • batten


    چاقو زدن

  • buttress


    تکیه گاه

  • joist


    تیرچه


  • پست


  • باقی مانده

  • abutment


    تکیه گاه

  • brace


    بند شلوار


  • قاب

  • holder


    دارنده

  • mounting


    نصب

  • rack


    دندانه دار کردن


  • تاقچه

antonyms - متضاد


  • جداگانه، مجزا

  • disconnect


    قطع شدن

  • unlink


    لغو پیوند

  • dissociate


    جدا کردن


  • تقسیم کنید

  • detach


    جدا کردن

  • sever


    جداسازی

  • disassociate


    جدا کردن

  • disunite


    متفرق شدن

  • disjoin


    جدا شدن

  • uncouple


    جدا کردن


  • تضاد


  • طلاق

  • unyoke


    جدا کردن

  • unchain


    باز کردن زنجیر