word - لغت

brainchild || زاده فکر

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbreɪn.tʃaɪld

UK :

ˈbreɪn.tʃaɪld

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brainchild] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brainchild] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brainchild] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brainchild] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brainchild] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • invention


    اختراع


  • ایجاد

  • contrivance


    تدبیر

  • innovation


    نوآوری

  • concoction


    معجون

  • coinage


    ضرب سکه


  • کشف

  • inspiration


    الهام بخش


  • تولید - محصول

  • wrinkle


    چین و چروک

  • breakthrough


    موفقیت


  • اندیشه


  • طرح


  • طرح

  • origination


    منشاء

antonyms - متضاد


  • واقعیت


  • وجود داشتن

  • materiality


    مادی بودن

  • palpability


    قابل لمس بودن

  • realism


    واقع گرایی

  • representativeness


    نمایندگی

  • tangibility


    ملموس بودن

  • veracity


    صحت

  • verisimilitude


    حقیقت شناسی

  • verity


    حقیقت

  • actuality


    واقعی بودن


  • حقیقت


  • حقیقت


  • کش رفتن


  • تخریب