word - لغت

brashness || گستاخی

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbræʃ.nəs

UK :

ˈbræʃ.nəs

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brashness] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brashness] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brashness] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brashness] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brashness] در گوگل

description - توضیح

example - مثال


  • او باید یاد می گرفت که چگونه گستاخی و بی احساسی خود را کنترل کند.

  • This African American woman needed all her brashness and brains to earn a law degree surrounded by white. male peers.


    این زن آمریکایی آفریقایی تبار برای کسب مدرک حقوق در احاطه سفیدپوستان به تمام جسارت و مغز خود نیاز داشت. همسالان مرد

  • With the enthusiasm and brashness of the young. we believed we knew everything.


    با اشتیاق و گستاخی جوانان. ما معتقد بودیم که همه چیز را می دانیم.

synonyms - مترادف


  • گونه

  • audacity


    غم و اندوه

  • effrontery


    وقاحت


  • عصب

  • brazenness


    گستاخی

  • gall


    صفرا

  • chutzpah


    chutzpah

  • presumption


    فرض

  • presumptuousness


    خودپسندی

  • brass


    برنجی

  • cheekiness


    گستاخی

  • impudence


    گستاخی

  • temerity


    شجاعت

  • pertness


    درستی


  • صورت

antonyms - متضاد

  • humility


    فروتنی

  • manners


    آداب

  • meekness


    نرمی

  • modesty


    فروتنی

  • politeness


    ادب


  • توجه

  • shyness


    خجالتی بودن

  • timidity


    ترسو بودن


  • ترس

  • caution


    احتیاط

  • carefulness


    دقت

  • cowardice


    بزدلی


  • اهميت دادن


  • شک

  • reserve


    ذخیره