word - لغت

brassed off || برنج شده

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˌbrɑːst ˈɒf

UK :

ˌbræst ˈɑːf

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brassed off] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassed off] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassed off] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassed off] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassed off] در گوگل

description - توضیح

  • annoyed and bored.


    آزرده و بی حوصله

example - مثال

  • I`m getting a bit brassed off with his attitude.


    من از رفتار او کمی عصبانی می شوم.

synonyms - مترادف


  • داغ زیر یقه


  • خشمگین

  • annoyed


    اذیت شده


  • صلیب

  • enraged


    خشمگین

  • furious


    خشمگین

  • in a temper


    در خلق و خوی

  • incensed


    برافروخته

  • infuriated


    خشمگین شد

  • irate


    خشمگین


  • دیوانه

  • aggravated


    تشدید شده است

  • aggrieved


    رنجیده شده است

  • fed up


    خسته شده

  • hacked off


    هک کردن

antonyms - متضاد


  • سرد

  • pleased


    راضی

  • cheerful


    بشاش

  • blissful


    سعادتمند

  • buoyant


    شناور

  • buoyed


    شناور شد

  • cheery


    شاد

  • chipper


    برش دهنده

  • delighted


    خوشحال


  • خوشحالم

  • gladdened


    خوشحال شد

  • gladsome


    خوشحال کننده

  • gleeful


    خوشحال


  • خوشحال

  • joyful


    شادی آور