word - لغت

brassy || برنجی

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbrɑː.si

UK :

ˈbræs.i

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brassy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brassy] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف


  • با صدای بلند

  • blaring


    فریاد زدن

  • harsh


    خشن

  • noisy


    پر سر و صدا

  • strident


    تندرو

  • brazen


    گستاخ

  • grating


    رنده کردن

  • jarring


    متلاطم

  • bold


    پررنگ

  • brash


    بی پروا

  • piercing


    سوراخ کردن

  • raucous


    خشن

  • saucy


    گستاخ

  • booming


    پررونق

  • cacophonous


    بی صدا

antonyms - متضاد

  • meek


    حلیم

  • mousey


    موش

  • mousy


    موشی

  • retiring


    بازنشستگی

  • shy


    کم رو


  • نرم

  • timid


    ترسو

  • discreet


    با احتیاط

  • dulcet


    دولست

  • low-key


    کم کلید


  • فروتن


  • ساکت

  • restrained


    مهار شده

  • subdued


    رام شده است

  • understated


    کم گفته