word - لغت

bratty || نازک

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbræt.i

UK :

ˈbræt̬.i

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bratty] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bratty] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bratty] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bratty] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bratty] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • demanding


    مطالبه گر

  • obnoxious


    ناراحت کننده - شدیدا ناخوشایند

  • overindulged


    زیاده روی کرد

  • selfish


    خود خواه

  • spoiltUK


    spoiltUK

  • spoiledUS


    ایالات متحده خراب شده

  • troublesome


    دردسر ساز

  • ill-mannered


    بد اخلاق

  • precocious


    زودرس

  • self-indulgent


    خودخواه

  • spoon-fed


    با قاشق تغذیه می شود

  • self-centeredUS


    ایالات متحده خود محور

  • willful


    با اراده

  • self-centredUK


    خود محور انگلستان

  • brattish


    دلخراش

antonyms - متضاد

  • well-behaved


    خوش رفتار

  • orderly


    منظم

  • obedient


    مطیع

  • compliant


    سازگار

  • dutiful


    وظیفه شناس


  • خوب

  • disciplined


    منضبط

  • respectful


    احترام

  • restrained


    مهار شده

  • polite


    با ادب

  • courteous


    مودب

  • deferential


    تبعیض آمیز

  • docile


    مطیع

  • tractable


    قابل تحمل

  • submissive


    مطیع