word - لغت

brawny || قورمه دار

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbrɔː.ni

UK :

ˈbrɑː.ni

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brawny] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brawny] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brawny] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brawny] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brawny] در گوگل

description - توضیح

example - مثال


  • شوهر او یک مرد بزرگ است.

  • A brawny Scotsman wearing a kilt entered the room.


    یک اسکاتلندی تنومند که کت پوشیده بود وارد اتاق شد.

  • His brawny arms glistened with sweat.


    بازوان چاقش از عرق برق می زد.

synonyms - مترادف

  • muscular


    عضلانی


  • قوی

  • strapping


    تسمه بندی

  • burly


    تنومند

  • beefy


    گوشتی

  • sturdy


    محکم

  • stout


    چاق و چله

  • robust


    قدرتمند

  • rugged


    ناهموار

  • husky


    هاسکی

  • muscly


    عضلانی

  • hefty


    سنگین


  • قدرتمند


  • جامد


  • سخت است

antonyms - متضاد


  • ضعیف

  • scrawny


    لاغر

  • frail


    نحیف

  • skinny


    لاغر

  • delicate


    ظریف

  • feeble


    ضعیف

  • weakling


    ضعیف

  • wimpy


    بي عرضه

  • puny


    ضعیف


  • لاغر

  • undeveloped


    توسعه نیافته

  • weakly


    ضعیف

  • weedy


    علف هرز

  • wimpish


    غمگین کردن


  • اندک