word - لغت

breast-feed || شیر دادن

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

ˈbrestˌfid

UK :

/ˈwɒt.ʃər/

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [breast-feed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [breast-feed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [breast-feed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [breast-feed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [breast-feed] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • Exclusive breastfeeding for at least six months cuts the baby`s chance of developing ear infections in half.


    تغذیه انحصاری با شیر مادر به مدت حداقل شش ماه، احتمال ابتلای کودک به عفونت گوش را به نصف کاهش می دهد.

synonyms - مترادف

  • suckle


    شیر دادن


  • پرستار

  • wet-nurse


    دایه

  • breastfeed


    شیر دادن


  • خوراک

  • nurture


    پرورش دادن


  • مکیدن به

  • nourish


    تغذیه کند

  • bottle-feed


    خوراک بطری


  • شیر بده

  • lactate


    لاکتات

  • give suck


    مکیدن

  • boobfeed


    تغذیه کردن

antonyms - متضاد

  • deprive


    محروم کردن

  • neglect


    بی توجهی

  • starve


    گرسنگی


  • چشم پوشی