word - لغت

bred || پرورش داده شده است

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

bred

UK :

bred

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bred] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bred] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bred] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bred] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bred] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • raised


    مطرح کرد

  • reared


    پرورش داد

  • cultivated


    کشت شده است

  • cultured


    با فرهنگ

  • trained


    آموزش دیده

  • educated


    تحصیل کرده

  • produced


    تولید شده

  • refined


    تصفیه شده

  • brought up


    مطرح کرد

  • trained


    آموزش دیده

  • educated


    تحصیل کرده

  • equipped


    مجهز بودن

  • prepared


    تهیه شده

  • aimed


    هدف

  • practisedUK


    در انگلستان تمرین کرد

antonyms - متضاد

  • inexperienced


    بی تجربه

  • uncultured


    بی فرهنگ

  • unsophisticated


    غیر پیچیده

  • coarse


    درشت

  • crude


    خام

  • impolite


    بی ادب

  • unpolished


    صیقلی نشده

  • unrefined


    تصفیه نشده

  • uncouth


    نازک


  • خشن

  • gross


    ناخالص

  • uncultivated


    کشت نشده

  • rude


    بی ادب

  • boorish


    بی حیا

  • uncivilisedUK


    انگلستان غیر متمدن