word - لغت

brig || بریگ

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

brɪɡ

UK :

brɪɡ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brig] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brig] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • It`s a brig. sure enough. he declared. and I can`t see any sign of life on her.


    این یک بریگ است. به اندازه کافی مطمئن او اعلام کرد. و من هیچ نشانی از زندگی در او نمی بینم.

synonyms - مترادف


  • زندان

  • gaolUK


    gaolUK

  • jailUS


    jailUS

  • jailhouse


    زندان

  • penitentiary


    ندامتگاه

  • coop


    قفس

  • slammer


    زندان


  • می توان

  • clink


    صدا زدن

  • cooler


    خنک کننده

  • guardhouse


    نگهبانی


  • نگه دارید


  • مفصل

  • lockup


    قفل کردن

  • stockade


    انبار

antonyms - متضاد