word - لغت

brighten || روشن کردن

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

ˈbraɪ.tən

UK :

ˈbraɪ.t̬ən

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brighten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brighten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brighten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brighten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brighten] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • illumines


    روشن می کند

  • illuminates


    روشن می کند

  • irradiates


    تابش می کند

  • lightens


    روشن می کند

  • gleams


    می درخشد

  • kindles


    روشن می کند

  • shines


    می درخشد

  • glows


    می درخشد

  • burnishes


    درخشان می کند

  • intensifies


    تشدید می کند

  • lights up


    روشن می شود


  • نور می اندازد


  • نور می افکند


  • روشن می کند

  • lights


    چراغ ها

antonyms - متضاد

  • beclouds


    ابرها

  • blackens


    سیاه می کند

  • dims


    کم نور می کند

  • dulls


    کسل کننده

  • obscures


    مبهم می کند

  • overshadows


    تحت الشعاع قرار می دهد

  • shades


    سایه ها

  • shadows


    سایه ها

  • complicates


    پیچیده می کند

  • deepens


    عمیق می شود

  • depresses


    افسرده می کند

  • fades


    محو می شود

  • upsets


    ناراحتی ها

  • clouds over


    ابرها

  • saddens


    غمگین می کند