word - لغت

bristling || برس زدن

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

ˈbrɪs.əl

UK :

ˈbrɪs.əl

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bristling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristling] در گوگل

description - توضیح

  • present participle of bristle


    فاعل ازبرس

  • (of hair) to stand up.


    (از مو) برخاستن.

  • to react angrily.


    با عصبانیت واکنش نشان دهد

example - مثال

synonyms - مترادف

  • fuming


    دود

  • seething


    جوشیدن

  • raging


    خشمگین

  • storming


    طوفان

  • boiling


    غلیان

  • spitting


    تف کردن

  • bridling


    لگام زدن

  • flaring


    شعله ور شدن

  • objecting


    اعتراض

  • recoiling


    پس زدن

  • resenting


    کینه توز

  • ruffling


    به هم زدن

  • swelling


    ورم

  • seeing red


    دیدن قرمز

  • going ballistic


    بالستیک رفتن

antonyms - متضاد

  • straggly


    straggly

  • wispy


    خفن

  • bald


    بدون مو

  • neat


    مرتب


  • smooth

  • well-kept


    خوب نگهداری شده

  • deficient


    دارای کمبود

  • lacking


    فاقد


  • کوتاه

  • wanting


    خواستن


  • خالی

  • needing


    نیاز داشتن


  • رایگان

  • dispersed


    پراکنده شد


  • شل