word - لغت

bristly || بریستالی

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbrɪs.li

UK :

ˈbrɪs.li

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bristly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bristly] در گوگل

description - توضیح

  • with short. stiff hairs.


    با کوتاه موهای سفت

example - مثال

  • He ran his fingers through his bristly beard.


    انگشتانش را از لای ریش هایش عبور داد.

  • She`s keeping the bristly little pig as a pet.


    او از خوک کوچک پر پشت به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کند.

  • Her husband has a bristly white moustache.


    شوهرش سبیل سفیدی دارد.

synonyms - مترادف

  • rougher


    خشن تر

  • hairier


    پر موتر

  • stubblier


    کلش تر

  • brushier


    برس کش

  • coarser


    درشت تر

  • fleecier


    پشمالوتر

  • furrier


    خزدار

  • fuzzier


    فازی تر

  • scratchier


    خراشنده

  • shaggier


    پشمالوتر

  • silkier


    ابریشمی تر

  • woollierUK


    wollierUK

  • woolierUS


    woolierUS

  • pricklier


    خاردارتر

  • sharper


    تیزتر

antonyms - متضاد

  • smoother


    صاف تر

  • balder


    کچل تر

  • more clean-shaven


    تراشیده تر

  • more glabrous


    بدون کرک تر