word - لغت

brittle || شکننده

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbrɪt.əl

UK :

ˈbrɪt̬.əl

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [brittle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brittle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brittle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brittle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [brittle] در گوگل

description - توضیح

  • delicate and easily broken.


    ظریف و به راحتی شکسته می شود.

  • unkind and unpleasant.


    نامهربان و ناخوشایند


  • تافی سفت (= نوعی شیرینی که از کره و شکر درست می شود) که حاوی آجیل است.

  • delicate and easily broken.


    ظریف و به راحتی شکسته می شود.

example - مثال

  • Top the puddings with crushed almond brittle.


    روی پودینگ ها را با بادام ترد خرد شده بپوشانید.

  • I love this Greek-style nut brittle.


    من عاشق این آجیل شکننده به سبک یونانی هستم.

  • My mother made brittles for Christmas and special occasions.


    مادرم برای کریسمس و مناسبتهای خاص، ترد درست میکرد.

  • They sell handcrafted truffles. brittles. creams. and fudges.


    آنها ترافل های دست ساز را می فروشند. شکننده کرم ها و فاج ها

synonyms - مترادف

  • crisp


    ترد

  • fragile


    شکننده

  • breakable


    شکستنی

  • delicate


    ظریف

  • frail


    نحیف

  • crumbly


    خرد شدن

  • frangible


    شکننده

  • shatterable


    متلاشی شدنی

  • friable


    شکننده

  • brickle


    آجر

  • crispy


    ترد

  • crumbling


    در حال فرو ریختن

  • embrittled


    شکننده

  • flakeyUS


    flakeyUS

  • flakyUK


    flakyUK

antonyms - متضاد

  • flexible


    قابل انعطاف

  • resilient


    ارتجاعی

  • durable


    بادوام

  • elastic


    کشسان

  • infrangible


    شکست ناپذیر

  • nonbreakable


    نشکن

  • resistant


    مقاوم

  • rugged


    ناهموار

  • shatterproof


    نشکن


  • قوی

  • sturdy


    محکم


  • سخت است


  • محکم


  • سخت

  • indestructible


    غیر قابل تخریب