word - لغت

bronze || برنز

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

brɒnz

UK :

brɑːnz

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bronze] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bronze] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bronze] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bronze] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bronze] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • a bronze angel with outspread wings


    فرشته ای برنزی با بال های باز

  • The central twelve-foot column is surmounted by a bronze angel with outspread wings.


    ستون مرکزی دوازده فوتی توسط فرشته ای برنزی با بال های باز پوشیده شده است.

  • stone/marble/bronze reliefs


    نقش برجسته سنگ / مرمر / برنز

  • Working iron requires higher temperatures than bronze.


    آهن کار به دمای بالاتری نسبت به برنز نیاز دارد.


  • مردم باستان این منطقه بت بزرگ برنزی را به شکل فیل می پرستیدند.

synonyms - مترادف

  • bronze medal


    مدال برنز

  • third prize


    جایزه سوم


  • شکل

  • figurine


    مجسمه

  • sculpture


    مجسمه سازی

  • effigy


    تجسم


  • مدل

  • statuette


    مجسمه

  • bust


    نیم تنه


  • سر

  • statue


    مجسمه

  • carving


    کنده کاری


  • نمایندگی


  • تصویر

  • likeness


    شباهت

antonyms - متضاد

  • entity


    وجود، موجودیت

  • colossus


    غول پیکر


  • رنگ پریده

  • pallid


    رنگ پریده