word - لغت

bubbled || حباب زده

part of speech - بخش گفتار

verb || فعل

spell - تلفظ

ˈbʌb.əl

UK :

ˈbʌb.əl

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bubbled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bubbled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bubbled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bubbled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bubbled] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • effervesced


    جوشان

  • fizzed


    گازدار

  • foamed


    کف کرده

  • frothed


    کف کرده

  • sparkled


    برق زد

  • spumed


    خلط زده

  • churned


    به هم خورد

  • gurgled


    غرغر کرد

  • seethed


    جوشیده

  • sod


    خاکشیر

  • sodden


    خیس شده

  • swashed


    شسته شده

  • welled


    خوب

  • frothed up


    کف کرد

  • boiled


    آب پز شده

antonyms - متضاد

  • poured


    ریخت

  • rolled


    نورد

  • streamed


    پخش شد

  • froze


    منجمد شد

  • frozen


    منجمد