word - لغت

bumpy || برآمده

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbʌm.pi

UK :

ˈbʌm.pi

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bumpy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bumpy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bumpy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bumpy] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bumpy] در گوگل

description - توضیح

  • not smooth.


    نرم نیست.


  • ناهموار یا ناهموار

example - مثال

synonyms - مترادف

  • roughest


    خشن ترین

  • jaggedest


    ناهموارترین

  • ruggedest


    ناهموارترین

  • lumpiest


    توده ترین

  • coarsest


    درشت ترین

  • scraggiest


    بدترین

  • pebbliest


    سنگریزه ترین

  • stoniest


    سنگی ترین

  • rockiest


    سنگی ترین

  • knobbliest


    شنگول ترین

  • ruttiest


    پوک ترین

  • holiest


    مقدس ترین

  • knobbiest


    کوبنده ترین

  • craggiest


    سخت ترین

  • knottiest


    گره دارترین

antonyms - متضاد

  • levelest


    همسطح ترین

  • smoothest


    صاف ترین

  • flattest


    مسطح ترین

  • planest


    سیاره

  • calmest


    آرام ترین

  • flushest


    برافروخته ترین

  • truest


    واقعی ترین


  • حتی ترین

  • most planar


    مسطح ترین


  • یکنواخت ترین

  • most horizontal


    افقی ترین

  • comfortablest


    راحت ترین


  • سازگارترین

  • most settled


    مستقر ترین