ترجمه
حذف

bungled

به هم ریخته

adjective

صفت

UK : ˈbʌŋ.ɡəld

US : ˈbʌŋ.ɡəld

google image of bungled

bungled image / تصویر
bungled image / تصویر
bungled image / تصویر
bungled image / تصویر
bungled image / تصویر
bungled image / تصویر

Description of bungled

  • done very badly. in a careless or stupid way.

  • خیلی بد انجام داد به روشی بی دقت یا احمقانه

SENTENCE of bungled

  • She is still recovering from a bungled hip operation.

  • او هنوز پس از عمل جراحی لگن در حال نقاهت است.

  • He was the victim of a bungled raid on the warehouse where he worked.

  • او قربانی یک یورش به انباری که در آن کار می کرد، شد.

  • Counterterrorism agents questioned a man wounded in a bungled bombing attempt.

  • ماموران مبارزه با تروریسم مردی را که در یک بمب گذاری ناقص زخمی شده بود بازجویی کردند.

  • opposite of

  • deadly

  • مرگبار

  • effective

  • تاثير گذار

  • effectual

  • موثر

  • efficacious

  • موثر

  • efficient

  • کارآمد

  • fruitful

  • مفید

  • potent

  • قوی

  • productive

  • سازنده

  • profitable

  • سودآور

  • successful

  • موفقیت آمیز

  • virtuous

  • با فضیلت

  • able

  • قادر است

  • adequate

  • کافی است

  • capable

  • توانا

  • competent

  • صالح

  • synonyms of

  • botched

  • خراب

  • flubbed

  • رقیق شده

  • muffed

  • خفه شده

  • blundered

  • اشتباه گرفته

  • blew

  • وزید

  • blown

  • دمیده شده

  • bumbled

  • متلاشی شد

  • mishandled

  • سوء استفاده شده

  • bodged

  • بوج شده

  • butchered

  • قصابی

  • fluffed

  • پف کرده

  • mangled

  • درهم ریخته

  • mismanaged

  • سوء مدیریت شده

  • ruined

  • خراب

  • bobbled

  • مرتعش

 

خوش امدید

به دلیل عوض شدن ادرس سایت لطفا از ادرس  ” wikitory.ir ”  وارد سایت شوید .

با تشکر . تیم پشتیبانی