word - لغت

bungling || درهم ریختن

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbʌŋ.ɡlɪŋ

UK :

ˈbʌŋ.ɡlɪŋ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bungling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bungling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bungling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bungling] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bungling] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف

  • awkward


    بی دست و پا - به شکلی نامناسب

  • clumsy


    دست و پا چلفتی

  • inept


    بی منطق

  • maladroit


    بد اخلاقی

  • unskilful


    ناشیانه

  • blundering


    اشتباه کردن

  • ham-fisted


    ژامبون مشت

  • ham-handed


    ژامبون دست

  • incompetent


    بی عیب و نقص

  • inexpert


    بی خبره

  • cack-handed


    با دست

  • amateurish


    آماتوری

  • botched


    خراب

  • botching


    بدبختی

  • bumbling


    متلاطم

antonyms - متضاد

  • adroit


    چیره دست

  • deft


    ماهر

  • dexterousUS


    ماهر ایالات متحده

  • dextrousUK


    زبردست انگلستان


  • کارشناس

  • facile


    آسان

  • competent


    صالح

  • skilfulUK


    انگلستان ماهر

  • masterly


    استادانه

  • adept


    ماهر

  • skilled


    ماهر

  • proficient


    مسلط

  • skillfulUS


    skillfulUS


  • قادر است

  • accomplished


    انجام شده است