word - لغت

bushel || بوشل

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbʊʃ.əl

UK :

ˈbʊʃ.əl

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bushel] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bushel] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bushel] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bushel] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bushel] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • a bushel of wheat


    یک بوش گندم

  • Each acre yields a minimum of 200 bushels of corn a year.


    هر هکتار حداقل 200 بوشل ذرت در سال تولید می کند.

synonyms - مترادف


  • جرم

  • heap


    پشته


  • توده

  • stack


    پشته

  • abundance


    فراوانی

  • quantity


    تعداد


  • مقدار زیادی

  • profusion


    اسراف


  • فراوانی

  • bundle


    دسته


  • ثروت

  • slew


    کشت


  • کوه

  • tonneUK


    tonneUK

  • tonUS


    tonUS

antonyms - متضاد

  • ace


    آس


  • بیت

  • dab


    ضربه زدن

  • dram


    درام

  • driblet


    دریبلت

  • glimmer


    با روشنایی ضعیف تابیدن


  • تعداد انگشت شماری

  • hint


    اشاره

  • lick


    لیسیدن


  • مقدار کمی

  • mite


    کنه

  • mouthful


    قلنبه سلنبه

  • nip


    نیش زدن

  • ounce


    اونس

  • peanuts


    بادام زمینی