word - لغت

busted || منهدم شد

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ˈbʌs.tɪd

UK :

ˈbʌs.tɪd

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [busted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [busted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [busted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [busted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [busted] در گوگل

description - توضیح

  • broken.


    شکسته شده.

  • caught or arrested by the police for doing something illegal.


    توسط پلیس به دلیل انجام کاری غیرقانونی دستگیر یا دستگیر شدند.

  • seen doing something wrong by someone.


    مشاهده شده است که کاری را اشتباه انجام می دهد.

example - مثال

synonyms - مترادف

  • inoperational


    غیر عملیاتی

  • inoperative


    غیر فعال


  • شکسته شده

  • defective


    معیوب


  • پایین

  • faulty


    معیوب

  • inoperable


    غیر قابل اجرا

  • kaput


    کاپوت

  • malfunctioning


    عملکرد نادرست

  • bust


    نیم تنه

  • unoperational


    غیر عملیاتی

  • unusable


    غیر قابل استفاده

  • non-operational


    غیرعملی


  • خارج از عمل


  • خارج از نظم

antonyms - متضاد

  • unbroken


    ناشکسته

  • fixed


    درست شد


  • کار کردن


  • سالم


  • کامل


  • خوب

  • pristine


    تر و تازه

  • continuous


    مداوم

  • mended


    اصلاح شد

  • repaired


    تعمیر شده است

  • undamaged


    بدون آسیب


  • کامل


  • قوی


  • خوشحال

  • functioning


    عملکرد