ترجمه
حذف

busy

مشغول

adjective

صفت

UK : ˈbɪz.i

US : ˈbɪz.i

google image of busy

busy image / تصویر
busy image / تصویر
busy image / تصویر
busy image / تصویر
busy image / تصویر

Description of busy

SENTENCE of busy

  • The meeting will have to wait until tomorrow. because I`m too busy now.

  • جلسه تا فردا باید منتظر ماند. چون الان خیلی سرم شلوغه

  • Davies is busy adapting Brinkworth`s latest novel for television.

  • دیویس مشغول اقتباس از آخرین رمان برینکورت برای تلویزیون است.

  • She`s busy knitting baby clothes.

  • او مشغول بافتن لباس کودک است.

  • A bomb exploded at one of London`s busiest railway stations this morning.

  • صبح امروز یک بمب در یکی از شلوغ ترین ایستگاه های راه آهن لندن منفجر شد.

  • I like to keep busy.

  • دوست دارم مشغول باشم

  • opposite of

  • free

  • رایگان

  • idle

  • بیکار

  • available

  • در دسترس

  • inactive

  • غیر فعال

  • unoccupied

  • بدون اشغال

  • not tied down

  • بسته نشده است

  • unfettered

  • بدون محدودیت

  • unrestricted

  • نامحدود

  • unemployed

  • بیکار

  • dormant

  • خوابیده

  • inert

  • بی اثر

  • quiescent

  • ساکن

  • unbusy

  • بی مشغله

  • lazy

  • تنبل

  • unengaged

  • غیر درگیر

  • synonyms of

  • occupied

  • مشغول

  • active

  • فعال

  • engaged

  • نامزد شده

  • at work

  • در محل کار

  • hard at it

  • سخت در آن

  • on the go

  • در حال حرکت

  • tied up

  • گره خورده است

  • bustling

  • شلوغ

  • busy as a bee

  • مشغول به عنوان یک زنبور

  • on the hop

  • روی هاپ

  • tireless

  • خستگی ناپذیر

  • working

  • کار کردن

  • employed

  • به کار گرفته شده

  • industrious

  • سخت کوش

  • lively

  • زنده

 

خوش امدید

به دلیل عوض شدن ادرس سایت لطفا از ادرس  ” wikitory.ir ”  وارد سایت شوید .

با تشکر . تیم پشتیبانی