word - لغت

bystander || تماشاچی

part of speech - بخش گفتار

noun || اسم

spell - تلفظ

ˈbaɪˌstæn.dər

UK :

ˈbaɪˌstæn.dɚ

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [bystander] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bystander] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bystander] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bystander] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [bystander] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • Many innocent bystanders were injured by the explosion.


    در اثر این انفجار عده زیادی از عابران بی گناه زخمی شدند.

  • Many innocent bystanders were injured by the explosion.


    در اثر این انفجار عده زیادی از عابران بی گناه زخمی شدند.

synonyms - مترادف

  • onlooker


    تماشاگر

  • spectator


    تماشاگر


  • بیننده

  • watcher


    ناظر


  • مشاهده کننده


  • شاهد

  • eyewitness


    شاهد عینی

  • beholder


    مخاطب

  • sightseer


    گردشگر

  • rubberneck


    گردن لاستیکی

  • gaper


    بازتر

  • passerby


    رهگذر

  • looker-on


    تماشاگر

  • passer-by


    رهگذر

  • non-participant


    غیر شرکت کننده

antonyms - متضاد


  • شرکت کننده

  • contributor


    مشارکت کننده

  • partaker


    شریک کننده


  • مهمانی - جشن


  • بازیکن

  • contestant


    شرکت کننده

  • participator


    شرکت کننده