enact

base info - اطلاعات اولیه

enact - وضع

verb - فعل

/ɪˈnækt/

UK :

/ɪˈnækt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enact] در گوگل
description - توضیح

  • برای بازی در یک نمایشنامه، داستان و غیره


  • ارائه پیشنهاد به قانون


  • عملی کردن چیزی، مخصوصاً قانونی کردن چیزی


  • برای اجرای یک داستان یا نمایشنامه


  • قانون وضع کردن یا ایده ای به قانون تبدیل کردن


  • تا قانون یا قاعده ای رسمی شود

  • It may not be long before more brutal solutions to this modern menace are enacted.


    شاید طولی نکشید که راه حل های وحشیانه تری برای این تهدید مدرن ارائه شود.

  • The immigrant-aid cutoff was controversial at the time the legislation was enacted.


    قطع کمک به مهاجران در زمان تصویب این قانون بحث برانگیز بود.

  • The necessary legislation has been enacted.


    قانون لازم وضع شده است.


  • سپس بحثی در درون نخبگان رخ می دهد تا مشخص شود که آیا این سیاست باید تصویب شود و چگونه باید اجرا شود.

  • The Basic Law will still be enacted, promising a panoply of rights and freedoms for 50 years beyond 1997.


    قانون اساسی همچنان تصویب خواهد شد و نوید بخش حقوق و آزادی ها را برای 50 سال پس از 1997 می دهد.

  • They migrated to Montana, where legislators as recently as 1963 tried and failed to enact similar controls.


    آنها به مونتانا مهاجرت کردند، جایی که قانونگذاران در سال 1963 تلاش کردند و نتوانستند کنترل های مشابهی را اعمال کنند.

  • Under a new law universities must enact smoke-free policies on their campuses.


    طبق قانون جدید، دانشگاه‌ها باید سیاست‌های ممنوعیت سیگار را در محوطه دانشگاه‌های خود وضع کنند.

  • It is the competence to recognize and enact the rules, procedures and forms of understanding of a particular cultural environment.


    این صلاحیت شناخت و اعمال قوانین، رویه ها و اشکال درک یک محیط فرهنگی خاص است.

  • The characters wear colorful outfits and enact their scenes center stage.


    شخصیت ها لباس های رنگارنگ می پوشند و صحنه های خود را در مرکز صحنه به نمایش می گذارند.

  • Even Frederick Douglass's Paper enacted this synecdoche.


    حتي مقاله فردريک داگلاس نيز اين سينکدوچ را اجرا کرد.

example - مثال
  • legislation enacted by parliament


    قانون مصوب مجلس

  • scenes from history enacted by local residents


    صحنه هایی از تاریخ توسط ساکنان محلی

  • They seemed unaware of the drama being enacted a few feet away from them.


    به نظر می رسید آنها از اجرای درام در چند قدمی آنها بی خبر بودند.

  • This involves identifying problems and enacting solutions.


    این شامل شناسایی مشکلات و ارائه راه حل است.

  • A package of economic sanctions is to be enacted against the country.


    قرار است بسته تحریم های اقتصادی علیه کشور وضع شود.

  • The stories are enacted using music dance and mime.


    داستان ها با استفاده از موسیقی، رقص و میم اجرا می شوند.

  • For the second year national lawmakers failed to enact environmental legislation.


    برای دومین سال، قانونگذاران ملی نتوانستند قوانین زیست محیطی را تصویب کنند.

  • The government is to enact a law aimed at improving safety on construction sites.


    دولت قرار است قانونی را با هدف بهبود ایمنی در کارگاه های ساختمانی وضع کند.

  • There must be consultation with employer and employee representatives before the enactment of new regulations.


    قبل از وضع مقررات جدید باید با نمایندگان کارفرما و کارمند مشورت شود.

synonyms - مترادف

  • انجام دادن


  • بازی

  • act


    عمل کنید


  • حاضر


  • نمایندگی کند


  • صحنه


  • تصور کن

  • do


    تصویر کشیدن


  • کوه


  • شخص

  • personate


    رسیدن


  • عمل کردن


  • ظاهر شدن در


  • اجرا کردن

  • execute


    playact

  • playact


    پوشیدن


  • ادامه دادن

  • go on


    به عنوان ظاهر شود


  • اجرای بخشی از


  • جعل هویت

  • impersonate


    ارائه دادن

  • render


    دراماتیز ایالات متحده

  • dramatizeUS


    dramatiseUK

  • dramatiseUK


    مطرح می شود به عنوان


  • مشخص کردن ایالات متحده

  • characterizeUS


    تقلید کنید

  • imitate


    تفسیر


  • تقلید کردن

  • mimic


    شخصیت کردن

  • personify


    characteriseUK

  • characteriseUK


antonyms - متضاد

  • مستقیم


  • شکست

  • hinder


    مانع شود


  • از دست دادن


  • جلوگیری کردن


  • رد کردن


  • متوقف کردن

  • veto


    وتو

  • halt


    مکث

  • repeal


    لغو

  • rescind


    لغو کردن


  • انکار

  • revoke


    اجازه ندادن

  • disallow


    لغو کند

  • abolish


    خاتمه دادن

  • cancel


    مانع

  • terminate


    باطل

  • impede


    به هم ریختن

  • annul


    بستن

  • disorganize


    باطل کردن


  • ممنوع کرده است

  • nullify


    دست کشیدن

  • prohibit


    مهار کند

  • cease


    پایان

  • inhibit


    واژگون شدن


  • تاخیر انداختن

  • end


  • overturn


  • repudiate




لغت پیشنهادی

beseech

لغت پیشنهادی

brains

لغت پیشنهادی

apologized