enforce

base info - اطلاعات اولیه

enforce - اجرا کنند

verb - فعل

/ɪnˈfɔːrs/

UK :

/ɪnˈfɔːs/

US :

family - خانواده
enforcement
اجرا
enforcer
مجری
enforced
اجرا شد
force
زور
forceful
نیرومند
forcefully
به زور
forced
مجبور شد
forcible
اجباری
forcibly
اجرا کنند
enforce
---
google image
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [enforce] در گوگل
description - توضیح

  • تا مردم از یک قانون یا قانون پیروی کنند


  • کاری کردن یا مجبور کردن کسی به کاری


  • برای وادار کردن مردم به اطاعت از یک قانون، یا ایجاد یک موقعیت خاص یا پذیرفته شدن

  • to cause a law or rule to be obeyed


    باعث اطاعت از یک قانون یا قانون شود


  • برای اطمینان از اینکه مردم از چیزی مانند قانون یا قانون پیروی می کنند


  • مجبور کردن کسی به انجام کاری، یا مطمئن شدن از اینکه چیزی اتفاق می افتد

  • They are willing to explain but not to enforce.


    آنها مایل به توضیح هستند اما نه برای اجرا.

  • But he is not entitled to go behind the Act to show that section 18 should not be enforced.


    اما او حق ندارد از قانون حمایت کند تا نشان دهد که ماده 18 نباید اجرا شود.

  • The franchiser tried to keep the spat out of court by enforcing an arbitration agreement in the franchise contract.


    فرنچایزر سعی کرد با اجرای یک توافقنامه داوری در قرارداد حق رای، اختلاف را از دادگاه دور نگه دارد.

  • Long periods of enforced coexistence may include concessions or agreements and important often fruitful, cultural exchange.


    دوره های طولانی همزیستی اجباری ممکن است شامل امتیازات یا توافقات و تبادل فرهنگی مهم و اغلب مثمر ثمر باشد.

  • It's difficult to enforce discipline in these surroundings.


    اعمال انضباط در این محیط دشوار است.

  • But after 18 months of enforced dormancy, both have been given new life and relevance.


    اما پس از 18 ماه خواب اجباری، به هر دو زندگی و ارتباط جدید داده شده است.

  • a period of enforced silence


    یک دوره سکوت اجباری

  • The office does a poor job enforcing the cases it has now she said.


    او گفت که این دفتر در اجرای مواردی که اکنون دارد کار ضعیفی انجام می دهد.

  • The police are strict here about enforcing the speed limit.


    پلیس در اینجا در مورد اجرای محدودیت سرعت سختگیر است.

  • The only answer to this is to develop a comprehensive programme of accounting standards and to enforce them vigorously.


    تنها پاسخ به این امر، تدوین یک برنامه جامع استانداردهای حسابداری و اجرای قوی آنهاست.

  • But it is one thing to have rules, another to enforce them.


    اما داشتن قوانین یک چیز است و اجرای آنها چیز دیگری است.

example - مثال
  • It's the job of the police to enforce the law.


    این وظیفه پلیس است که قانون را اجرا کند.


  • اجرای این قانون دشوار خواهد بود.

  • United Nations troops enforced a ceasefire in the area.


    نیروهای سازمان ملل متحد آتش بس را در این منطقه اجرا کردند.

  • The creditor should be at liberty to enforce his rights against the company's property.


    طلبکار باید در اجرای حقوق خود در برابر اموال شرکت آزاد باشد.

  • You can't enforce cooperation between the players.


    شما نمی توانید همکاری بین بازیکنان را تحمیل کنید.

  • The government may take steps to enforce compliance with the new measures.


    دولت ممکن است اقداماتی را برای اجرای انطباق با اقدامات جدید انجام دهد.

  • The rules were strictly enforced.


    قوانین به شدت اجرا می شد.

  • a system of local inspectors to help enforce presidential decrees


    سیستمی از بازرسان محلی برای کمک به اجرای احکام ریاست جمهوری

  • It isn't always easy for the police to enforce speed limits.


    اجرای محدودیت سرعت برای پلیس همیشه آسان نیست.

  • The new teacher had failed to enforce any sort of discipline.


    معلم جدید در اجرای هر نوع نظم و انضباط شکست خورده بود.

  • We need to enforce the traffic laws.


    ما باید قوانین راهنمایی و رانندگی را اجرا کنیم.


  • اجرای قانون

  • Regulations do not mean anything unless they are enforced.


    مقررات هیچ معنایی ندارند مگر اینکه اجرا شوند.

  • The bar had a lawsuit filed against it for not enforcing the smoking ban.


    این کافه به دلیل عدم اجرای ممنوعیت استعمال دخانیات علیه خود شکایت کرده بود.

  • Ministers are preparing to enforce a minimum price for beer.


    وزیران در حال آماده شدن برای اعمال حداقل قیمت آبجو هستند.

  • Instead of making enforced redundancies, the company will offer employees other alternatives, such as early retirement.


    این شرکت به جای اخراج اجباری، جایگزین های دیگری مانند بازنشستگی پیش از موعد را به کارکنان ارائه می دهد.

synonyms - مترادف
  • compel


    مجبور کردن


  • زور


  • دقیق


  • نیاز

  • commandeer


    فرمانده

  • constrain


    محدود کردن


  • تقاضا

  • extort


    اخاذی

  • necessitate


    ضروری است

  • oblige


    وادار کردن

  • coerce


    اجبار

  • dictate


    دیکته کردن

  • goad


    خوب

  • hound


    سگ شکاری

  • impel


    تحمیل کند


  • تحریک کردن

  • incite


    اصرار


  • اژدها

  • dragoon


    راندن


  • اعمال

  • exert


    انتظار


  • استناد کردن

  • induce


    تحریک

  • invoke


    شلاق زدن

  • spur


    مچ گیری

  • whip


    پافشاری بر

  • wrest


    بازوی قوی


  • سرکوب کردن

  • strong-arm


    زور بر



antonyms - متضاد
  • discourage


    دلسرد کردن

  • dissuade


    منصرف کردن


  • جلوگیری کردن

  • deter


    بازداشتن


  • متوقف کردن


  • کنترل

  • disincline


    بی میلی

  • dehort


    خلع ید

  • dishearten


    ناامید کردن

  • uninspire


    بی الهام کردن

  • psych out


    روانی

  • demoralizeUS


    ایالات متحده را تضعیف کرد

  • intimidate


    ترساندن

  • hamstring


    همسترینگ

  • enfeeble


    ضعیف

  • debilitate


    ناتوان


  • تکان دادن

  • inhibit


    مهار کند

  • suppress


    سرکوب کردن


  • صدمه

  • curb


    محدود کردن


  • عقب نگه دارید

  • restrain


    مهار کردن

  • constrain


    ترمز

  • brake


    دلهره آور

  • daunt


    آزار دادن

  • annoy


    ناراحت

  • upset


    افسرده

  • depress


    تنها گذاشتن

  • repress



لغت پیشنهادی

juries

لغت پیشنهادی

acne

لغت پیشنهادی

pudding