word - لغت

entire || کل

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ɪnˈtaɪər

UK :

ɪnˈtaɪr

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [entire] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [entire] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [entire] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [entire] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [entire] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف


  • کل


  • کامل


  • پر شده


  • جمع


  • کامل

  • gross


    ناخالص

  • intact


    سالم

  • undivided


    تقسیم نشده

  • choate


    چت کردن

  • compleat


    کامل کردن


  • همه جانبه

  • consolidated


    تلفیقی

  • integral


    انتگرال

  • integrated


    یکپارچه

  • inviolate


    مصون ماندن

antonyms - متضاد

  • partial


    جزئي

  • incomplete


    ناقص


  • بخش

  • fractional


    کسری


  • محدود

  • restricted


    محصور


  • نیم

  • unfinished


    ناتمام


  • در حد متوسط


  • اندک

  • semi-


    نیمه

  • inadequate


    ناکافی

  • insufficient


    ناکافی

  • abridged


    خلاصه شده

  • fragmentary


    تکه تکه