word - لغت

essential || ضروری است

part of speech - بخش گفتار

adjective || صفت

spell - تلفظ

ɪˈsen.ʃəl

UK :

ɪˈsen.ʃəl

US :

family - خانواده

[['essence' 'inessentials' 'inessential' 'essentially'] ['ذات' 'غیر ضروری' 'غیر ضروری' 'اساسا']]

google image

نتیجه جستجوی لغت [essential] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [essential] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [essential] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [essential] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [essential] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

synonyms - مترادف


  • حیاتی


  • مهم


  • لازم است


  • کلید

  • requisite


    مورد نیاز


  • حیاتی

  • indispensable


    ضروری

  • needed


    مورد نیاز است

  • required


    ضروری

  • called for


    فراخوانده شد

  • imperative


    ضروری


  • بحرانی

  • mandatory


    اجباری

  • compulsory


    اجباری

  • obligatory


    واجب

antonyms - متضاد

  • inessential


    غیر ضروری

  • inconsequential


    بی اهمیت

  • incidental


    اتفاقی

  • unimportant


    بی اهمیت


  • اضافی

  • auxiliary


    کمکی


  • اضافی

  • extraneous


    خارجی

  • extrinsic


    بیرونی

  • insignificant


    ناچیز

  • optional


    اختیاری

  • irrelevant


    غیر مرتبط

  • superfluous


    زیادی

  • surplus


    مازاد

  • trivial


    ناچیز