heartbreak

base info - اطلاعات اولیه

heartbreak - دل شکستن

noun - اسم

/ˈhɑːrtbreɪk/

UK :

/ˈhɑːtbreɪk/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [heartbreak] در گوگل
description - توضیح
  • great sadness or disappointment


    غم یا ناامیدی بزرگ

  • feelings of great sadness or disappointment


    احساس غم و اندوه یا ناامیدی بزرگ

  • a feeling of great sadness


    احساس غم و اندوه بزرگ

  • For some the news carried heartbreak.


    برای برخی، این خبر باعث دلخراشی شد.

  • Others might have shown some sadness, regret or even heartbreak.


    دیگران ممکن است اندوه، پشیمانی یا حتی دلشکستگی را نشان داده باشند.

  • But it was the scene of my first heartbreak.


    اما این صحنه اولین دلشکستگی من بود.

  • For the owner it can mean heartbreak at the loss of a family pet.


    برای صاحب، می تواند به معنای دلشکستگی از دست دادن یک حیوان خانگی خانوادگی باشد.

  • With hindsight it would have saved a lot of heartbreak if he had looked the other way.


    با نگاهی به گذشته، اگر به سمت دیگری نگاه می‌کرد، خیلی از ناراحتی‌هایش را نجات می‌داد.

  • He passed on heartbreak and sorrow, a legacy Bill had to work to overcome.


    او از دل شکستگی و اندوه گذشت، میراثی که بیل باید برای غلبه بر آن کار می کرد.

  • Whether voicing joyful exuberance or piercing heartbreak, she wrings all passion from the moment.


    او چه با ابراز شور و نشاط شادی آور و چه دلشکستگی مهیب، از همان لحظه تمام شور و اشتیاق را در خود فرو می برد.

  • I talk about a rash on my arm that looks like an allergic reaction but is in fact the heartbreak of psoriasis.


    من در مورد بثورات روی بازویم صحبت می کنم که به نظر می رسد یک واکنش آلرژیک است اما در واقع شکستگی قلب پسوریازیس است.

  • I still remember the heartbreak of watching my dad suffer from lung cancer.


    هنوز هم درد دل از دیدن پدرم که از سرطان ریه رنج می برد را به یاد دارم.

example - مثال
  • They suffered the heartbreak of losing a child through cancer.


    آنها به دلیل از دست دادن فرزند خود در اثر سرطان دچار درد دل شدند.

  • The kidnapping has caused the family months of heartbreak and suffering.


    این آدم ربایی ماه ها دلشکستگی و رنج خانواده را به همراه داشته است.

  • They endured the heartbreak of watching two of their children die of the disease.


    آنها از تماشای مرگ دو فرزندشان بر اثر این بیماری رنج دلشکسته ای را تحمل کردند.

  • The final scene when they say goodbye for the last time is heartbreaking.


    صحنه پایانی که برای آخرین بار خداحافظی می کنند، دلخراش است.

synonyms - مترادف
  • anguish


    غم و اندوه

  • distress


    پریشانی


  • درد

  • sorrow


    بدبختی

  • grief


    عذاب

  • misery


    وای

  • agony


    درد دل

  • woe


    رنج کشیدن

  • torment


    غمگینی

  • heartache


    ناراحتی

  • suffering


    شکنجه

  • sadness


    مصیبت

  • unhappiness


    ناامیدی

  • torture


    ویرانی

  • affliction


    ناخوشی

  • despair


    دلتنگی

  • desolation


    ضربه

  • wretchedness


    اضطراب

  • despondency


    دلبر

  • dejection


    صدمه

  • trauma


    کسالت

  • angst


    پشیمان شدن. پشیمانی

  • dolor


    تاسف


  • تلخی

  • dolefulness


  • dolour


  • regret


  • rue


  • sorriness


  • heartsickness


  • bitterness


antonyms - متضاد
  • happiness


    شادی

  • blessedness


    برکت

  • bliss


    سعادت

  • blissfulness


    تشویق کردن

  • cheer


    نشاط

  • cheerfulness


    لذت بسیار

  • cheeriness


    خلسه

  • delight


    سرخوشی

  • ecstasy


    تحقیر

  • elatedness


    رضایت

  • elation


    شور و نشاط

  • euphoria


    لذت

  • exhilaration


    لذت بردن

  • exuberance


    شیفتگی

  • exultation


    راحتی

  • felicity


    قناعت

  • gladness


    سلامتی

  • gladsomeness


    عشق

  • glee


  • gleefulness


  • joy


  • joyfulness


  • joyousness


  • jubilation



  • rapture


  • rapturousness



  • contentment




لغت پیشنهادی

minimum

لغت پیشنهادی

baneful

لغت پیشنهادی

express