ترجمه
حذف

implement

پیاده سازی

verb

فعل

UK : ˈɪm.plɪ.ment

US : ˈɪm.plə.ment

google image of implement

implement image / تصویر
implement image / تصویر
implement image / تصویر
implement image / تصویر
implement image / تصویر

Description of implement

SENTENCE of implement

  • opposite of

  • prevent

  • جلوگیری کردن

  • hinder

  • مانع شود

  • delay

  • تاخیر انداختن

  • stop

  • متوقف کردن

  • halt

  • مکث

  • impede

  • مانع

  • cease

  • دست کشیدن

  • hamper

  • مانع

  • pause

  • مکث

  • thwart

  • خنثی کردن

  • block

  • مسدود کردن

  • forestall

  • جلوگيري كردن

  • interrupt

  • قطع کردن

  • foil

  • فویل

  • obstruct

  • مانع

  • synonyms of

  • tool

  • ابزار

  • utensil

  • وسایل آشپزی

  • instrument

  • ابزار

  • device

  • دستگاه

  • apparatus

  • دستگاه

  • contrivance

  • تدبیر

  • equipment

  • تجهیزات

  • gadget

  • ابزار

  • contraption

  • ساخت و ساز

  • appliance

  • دستگاه

  • agent

  • عامل

  • machine

  • دستگاه

  • labour-saving device

  • دستگاه صرفه جویی در کار

  • gizmo

  • Gizmo

  • mechanism

  • سازوکار

خوش امدید

به دلیل عوض شدن ادرس سایت لطفا از ادرس  ” wikitory.ir ”  وارد سایت شوید .

با تشکر . تیم پشتیبانی