word - لغت

shifts || تغییر می کند

part of speech - بخش گفتار

N/A || N/A

spell - تلفظ

ʃɪft

UK :

ʃɪft

US :

family - خانواده

google image

نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [shifts] در گوگل

description - توضیح

example - مثال

  • She shifted (her weight) uneasily from one foot to the other.


    او (وزن خود) را با ناراحتی از یک پا به پای دیگر منتقل کرد.

  • The wind is expected to shift (to the east) tomorrow.


    وزش باد فردا (به سمت شرق) پیش بینی می شود.

  • Society's attitudes towards women have shifted enormously over the last century.


    نگرش جامعه نسبت به زنان در طول قرن گذشته به شدت تغییر کرده است.

  • Media attention has shifted recently onto environmental issues.


    توجه رسانه ها اخیراً به مسائل زیست محیطی معطوف شده است.

  • In cars that are automatics, you don't have to bother with shifting gears.


    در خودروهایی که اتومات هستند، نیازی به تعویض دنده ندارید.

  • Modern detergents will shift most stains.


    شوینده های مدرن بیشتر لکه ها را جابجا می کنند.

  • The people at the toy shop expect to shift a lot of stock in the run-up to Christmas.


    مردم در فروشگاه اسباب بازی انتظار دارند تا در آستانه کریسمس مقدار زیادی از سهام را جابجا کنند.

  • As the night shift leave/leaves, the day shift arrive/arrives.


    همانطور که شیفت شب ترک/رفت، شیفت روز می رسد/می رسد.

  • Are you on the night shift or the day shift? (= Do you work during the night period or the day period?)


    شیفت شب هستی یا شیفت روز؟ (= در طول شب کار می کنید یا روز؟)

  • a shift in the wind/temperature


    تغییر در باد / دما

  • The shift in the balance of power in the region has had far-reaching consequences.


    تغییر توازن قوا در منطقه پیامدهای گسترده ای داشته است.

  • There has been a dramatic shift in public opinion towards peaceful negotiations.


    تغییر چشمگیری در افکار عمومی به سمت مذاکرات صلح آمیز صورت گرفته است.

  • Come on there's work to be done - shift yourself.


    بیا، کاری هست که باید انجام شود - خودت را تغییر بده.

  • The wind shifted to the east.


    باد به سمت شرق حرکت کرد.

  • She shifted her weight from one foot to the other.


    وزنش را از یک پا به پای دیگر منتقل کرد.

  • He tried to shift the blame onto his sister.


    او سعی کرد تقصیر را به گردن خواهرش بیندازد.

  • Our attention has shifted from baseball to the election.


    توجه ما از بیسبال به انتخابات معطوف شده است.

  • I’m working the day shift this month.


    من در این ماه شیفت روز کار می کنم.

  • The night shift is finished at 7 a.m.


    شیفت شب ساعت 7 صبح تمام می شود.

  • There’s been a substantial shift in doctors’ methods.


    تغییر قابل توجهی در روش های پزشکان صورت گرفته است.

  • They shifted the money to another account.


    آنها پول را به حساب دیگری منتقل کردند.

  • Rising costs forced them to shift manufacturing work out of Europe.


    افزایش هزینه ها آنها را مجبور کرد که کار تولیدی را به خارج از اروپا منتقل کنند.

  • shift focus/emphasis/attention


    تغییر تمرکز/تاکید/توجه

  • They have shifted the emphasis of the business away from traditional manufacturing.


    آنها تاکید کسب و کار را از تولید سنتی تغییر داده اند.

  • The company has shifted towards a more flexible marketing mix.


    این شرکت به سمت یک آمیخته بازاریابی انعطاف پذیرتر حرکت کرده است.

  • HR have shifted their position on overtime working and this will no longer be encouraged.


    منابع انسانی موضع خود را در مورد اضافه کاری تغییر داده اند و این دیگر تشویق نخواهد شد.

  • At that time Sony had shifted 30 million Playstation3 consoles since launch.


    در آن زمان، سونی از زمان عرضه 30 میلیون کنسول پلی استیشن 3 را جابجا کرده بود.

  • The sales projections were over-optimistic and left them with $100 million of stock they couldn't shift.


    پیش‌بینی‌های فروش بیش از حد خوش‌بینانه بود و ۱۰۰ میلیون دلار سهام را برای آنها باقی گذاشت که نمی‌توانستند تغییر دهند.

  • He worked an 8 hour shift at the hospital.


    او 8 ساعت در بیمارستان کار می کرد.


  • آنها شیفت خود را از ساعت 4 بعد از ظهر شروع می کنند.

  • We work until 8am, when the day shift takes over.


    ما تا ساعت 8 صبح کار می کنیم که شیفت روز تمام می شود.

synonyms - مترادف

  • changes


    تغییر می کند

  • evolves


    تکامل می یابد

  • transforms


    تبدیل می کند

  • converts


    اصلاحات

  • reforms


    چرخش

  • turns


    دگرگونی ها

  • metamorphoses


    شکل ها

  • morphs


    جهش می یابد

  • mutates


    حل می کند

  • resolves


    ایالات متحده را تابعیت می کند

  • naturalizesUS


    تعمیرات

  • reconditions


    تغییر شکل می دهد

  • shapes


    واگرا می شود

  • transfigures


    ادغام می شود

  • transmutes


    پیشرفت می کند

  • diverges


    در انگلستان محقق می شود

  • merges


    تابعیت انگلستان

  • progresses


    کاهش می دهد

  • materialisesUK


    دگرگون می کند

  • naturalisesUK


    ایالات متحده را تحقق می بخشد

  • reduces


    سوئیچ ها

  • transmogrifies


    متفاوت است

  • deforms


    نوسان می کند

  • transubstantiates


    منحرف می شود

  • materializesUS


    محورها

  • switches


    نوسانات

  • varies


  • fluctuates


  • veers


  • pivots


  • swings


antonyms - متضاد

  • stagnation


    رکود

  • dormancy


    خواب

  • inaction


    بی عملی

  • inactivity


    عدم فعالیت

  • inertias


    اینرسی ها

  • permanence


    ماندگاری

  • endurance


    تحمل

  • immobility


    بی حرکتی

  • abeyance


    معطل ماندن

  • abeyancy


    سازگاری

  • compatibility


    یکسانی

  • conformability


    ایستایی

  • motionlessness


    استواری

  • sameness


    سکون

  • stasis


    تعلیق

  • steadfastness


    وقفه ها

  • stillness


    تاخیر

  • suspension


    استقامت

  • intermissions


    بهبودی

  • latency


    اخم

  • perseverance


    تاخیرها

  • quiescence


    فرورفتگی

  • remission


    تلاطم

  • torpor


  • delays


  • recess


  • torpidity


  • lag