sicker

base info - اطلاعات اولیه

sicker - بیمارتر

N/A - N/A

sɪk

UK :

sɪk

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [sicker] در گوگل
description - توضیح
  • physically or mentally ill; not well or healthy


    بیمار جسمی یا روانی؛ خوب یا سالم نیست


  • به کارفرمای خود، معمولاً از طریق تلفن، بگویید که به دلیل بیماری نمی توانید سر کار بروید

  • feeling ill as if you are going to vomit


    احساس بیماری می کنید انگار قرار است استفراغ کنید

  • to vomit


    بالا آوردن

  • feeling strong unpleasant emotions, especially anger or disgust


    احساس احساسات ناخوشایند شدید، به ویژه عصبانیت یا انزجار

  • cruel or offensive


    بی رحمانه یا توهین آمیز


  • بسیار خوب، عالی

  • people who are ill


    افرادی که بیمار هستند

  • vomit


    استفراغ

  • feeling as if you are going to vomit


    احساس می کنید که گویی قرار است استفراغ کنید

  • causing or experiencing unpleasant feelings


    ایجاد یا تجربه احساسات ناخوشایند


  • احساس خوبی ندارد

  • a sick business economy etc. is having a lot of problems that are difficult to solve


    یک تجارت بیمار، اقتصاد و غیره مشکلات زیادی دارد که حل آنها دشوار است

example - مثال

  • یک کودک بیمار


  • یک گاو بیمار

  • My father has been off sick (= not working because of illness) for a long time.


    پدرم مدت زیادی است که مریض (= کار نکردن به دلیل بیماری) است.

  • Anyone who could hurt a child like that must be sick (= mentally ill).


    هر کس که می تواند به کودکی چنین آسیب برساند، باید بیمار (= بیمار روانی) باشد.

  • The old woman fell/took/was taken sick (= became ill) while she was away and had to come home.


    پیرزن در حالی که دور بود افتاد / گرفت / بیمار شد (= مریض شد و مجبور شد به خانه بیاید.

  • High rates of crime are considered by some people to be a sign of a sick society.


    نرخ بالای جرم و جنایت از نظر برخی افراد نشانه یک جامعه بیمار است.

  • A review of the caterer’s log for that day showed that 24 employees had called in sick.


    بررسی گزارش ثبت غذای آن روز نشان داد که 24 کارمند مریض تماس گرفته بودند.


  • گاهی اوقات چندین معلم در همان روز با بیمار تماس می گرفتند.

  • Does your company have a set protocol for calling out sick?


    آیا شرکت شما پروتکل مشخصی برای فراخوانی بیمار دارد؟

  • Lucy felt sick the morning after the party.


    لوسی صبح روز بعد از مهمانی احساس بیماری کرد.


  • اگر بیشتر از آن کیک بخوری، خودت را بد می کنی.

  • She was sick after she ate too much chocolate.


    او پس از خوردن بیش از حد شکلات بیمار بود.

  • I'm sick at (= unhappy about) not getting that job.


    من از (= ناراضی از) نگرفتن آن شغل بیمارم.

  • It makes me sick (= makes me very angry) to see people wearing fur coats.


    از دیدن مردمی که کت خز پوشیده اند مریضم می کند (= خیلی عصبانی ام می کند).

  • It's sick-making (= very annoying) that she's being paid so much for doing so little.


    مریض آفرینی (= بسیار آزاردهنده) است که به خاطر این کار کم به او دستمزد زیادی می دهند.

  • I'm sick (and tired/to death) of (= very annoyed about) the way you're behaving.


    من از رفتار شما (= بسیار آزرده خاطر) (و خسته/مرگ) هستم.

  • She was worried sick (= very worried) when her daughter didn't come home on time.


    او نگران مریض (= بسیار نگران) بود که دخترش به موقع به خانه نیامد.

  • I felt sick (= felt shocked and disgusted) when I heard about the prisoners being beaten.


    وقتی خبر ضرب و شتم زندانیان را شنیدم احساس بیماری کردم (= متحیر و بیزار شدم).

  • Joan was not amused by the sick joke her brother told.


    جوآن با شوخی مریضی که برادرش گفت خوشحال نشد.

  • snowboarders doing sick tricks


    اسنوبورد سواران در حال انجام ترفندهای بیمار

  • It's better for the sick to be cared for at home rather than in hospital.


    بهتر است از بیماران در خانه مراقبت شود تا در بیمارستان.


  • استخری از بیماران روی زمین

  • We’ve got a sick cat.


    ما یک گربه مریض داریم

  • I feel sick.


    حالم خوب نیست.


  • فقط یک ذهن بیمار می تواند به چنین چیزهایی فکر کند.

  • He’s out sick (= absent because of illness).


    او مریض است (= به دلیل بیماری غایب است).

  • Samantha called in sick (= called to say she was ill and not coming to work).


    سامانتا مریض صدا زد (= صدا زد که مریض است و سر کار نمی آید).

  • She was so nervous she got sick.


    آنقدر عصبی بود که مریض شد.

  • I feel sick to my stomach (= likely to vomit).


    من احساس ناخوشی به معده دارم (=احتمال استفراغ).

  • Michelle is sick about not getting that job.


    میشل از نگرفتن آن شغل بیمار است.

  • I can’t believe she lost the electionit just makes me sick.


    من نمی توانم باور کنم که او در انتخابات شکست خورد - این فقط من را بیمار می کند.

synonyms - مترادف
  • confirmed


    تایید شده

  • hardened


    سخت شده

  • seasoned


    چاشنی شده

  • chronic


    مزمن

  • entrenched


    جا افتاده است

  • habitual


    معمولی

  • rooted


    نشات گرفتن


  • عمیق

  • established


    ایجاد

  • inveterate


    ناپیدا

  • settled


    مستقر شده

  • committed


    متعهد شد

  • devout


    عابد


  • محکم

  • fixed


    درست شد

  • intrenched


    فرورفته

  • lifelong


    مادام العمر

  • perennial


    چند ساله

  • resolute


    مصمم

  • set


    تنظیم

  • thorough


    کامل


  • درست است، واقعی

  • ardent


    پرشور


  • اختصاصی

  • dedicated


    اختصاص داده شده است

  • devoted


    جدی

  • earnest


    ماندگار

  • enduring


    با ایمان

  • faithful


    تغییرناپذیر

  • fervent


  • immutable


antonyms - متضاد

  • بهتر

  • healthier


    سالم

  • recovering


    در حال بهبودی

  • healed


    شفا یافت

  • improving


    در حال بهبود

  • looking up


    نگاه کردن

  • making progress


    پیشرفت کردن

  • recovered


    بهبود یافت


  • خوب

  • convalescent


    دوران نقاهت

  • fitter


    مناسب تر

  • mending


    ترمیم

  • progressing


    در حال پیشرفت

  • recuperating


    بازسازی شد

  • restored


    درمان شد

  • cured


    به طور کامل بهبود یافته است

  • fully recovered


    در سلامتی خوب


  • کمتر بیمار


  • در مسیر بازگشت

  • on the comeback trail


    در بهبود

  • on the mend


    در مسیر بهبودی


  • بشاش

  • perked up


    باحال

  • perky


    احساس خوب


  • خارج از جنگل

  • out of the woods


    قوی تر

  • stronger


    بر فراز قوز

  • over the hump


    بد کمتر


  • بازسازی شده است

  • rehabilitated


    احیا شد

  • revived


لغت پیشنهادی

supranational

لغت پیشنهادی

begrudgingly

لغت پیشنهادی

untoward