suffering

base info - اطلاعات اولیه

suffering - رنج کشیدن

noun - اسم

/ˈsʌfərɪŋ/

UK :

/ˈsʌfərɪŋ/

US :

family - خانواده
sufferer
مبتلا
sufferance
رنج
insufferable
تحمل ناپذیر
suffer
رنج بردن
insufferably
غیر قابل تحمل
google image
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suffering] در گوگل
description - توضیح

  • درد شدید جسمی یا روحی


  • درد جسمی یا روحی که شخص یا حیوان احساس می کند


  • درد جسمی یا روحی

  • Developing your body and your soul exercise and suffering, were both facets of a supremely masculine fortification of the spirit.


    رشد جسم و روح شما، ورزش و رنج، هر دو جنبه های تقویت فوق العاده مردانه روح بودند.

  • But any conscious attempt to disregard this proportionality would inflict unnecessary losses and suffering.


    اما هرگونه تلاش آگاهانه برای نادیده گرفتن این تناسب، زیان ها و رنج های غیرضروری را به همراه خواهد داشت.

  • It is hard to imagine the pain and suffering they went through.


    تصور درد و رنجی که آنها متحمل شدند دشوار است.

  • The earthquake has caused massive damage and a great deal of human suffering.


    زلزله خسارات هنگفتی را برجای گذاشته و درد و رنج زیادی را به انسان وارد کرده است.

  • The chief effect is to highlight the horror of the desolate and pre-human world of purposeless suffering.


    اثر اصلی، برجسته کردن وحشت دنیای متروک و ماقبل بشری از رنج بی هدف است.

  • Reporters described the suffering they had seen in the war zone.


    گزارشگران رنجی را که در منطقه جنگی دیده بودند توصیف کردند.

  • Like penicillin, cephalosporin has saved the lives or relieved the suffering of countless patients and animals world-wide.


    مانند پنی سیلین، سفالوسپورین جان بیماران و حیوانات بی شماری را در سراسر جهان نجات داده یا از رنج و درد تسکین داده است.

  • Because of this suffering is less of a threat to happiness, while it spells death to the pleasure-seeking life.


    به همین دلیل، رنج کمتر تهدیدی برای خوشبختی است، در حالی که مرگ را برای زندگی لذت‌جو به همراه دارد.

  • We have often a choice: self pity or spiritual power through suffering.


    ما اغلب یک انتخاب داریم: ترحم به خود یا قدرت معنوی از طریق رنج.

example - مثال
  • Death finally brought an end to her suffering.


    سرانجام مرگ به رنج او پایان داد.

  • This war has caused widespread human suffering.


    این جنگ باعث رنج گسترده بشری شده است.

  • The hospice aims to ease the sufferings of the dying.


    هدف این آسایشگاه کاهش رنج افراد در حال مرگ است.

  • The taunts of her schoolmates caused her intense mental suffering.


    طعنه های همکلاسی هایش باعث رنج روحی شدید او شد.

  • These pills should relieve his suffering for a couple of hours.


    این قرص ها باید تا چند ساعت درد او را تسکین دهد.

  • The West has contributed to the immense amount of suffering in underdeveloped countries.


    غرب به رنج عظیم کشورهای توسعه نیافته کمک کرده است.

  • It was a life full of pain and suffering.


    زندگی پر از درد و رنج بود.


  • جنگ باعث درد و رنج گسترده انسانی خواهد شد.

  • The prolonged drought and famine caused widespread suffering.


    خشکسالی و قحطی طولانی مدت باعث رنج و عذاب گسترده شد.

synonyms - مترادف

  • درد

  • torture


    شکنجه

  • agony


    عذاب

  • distress


    پریشانی

  • misery


    بدبختی

  • torment


    مصیبت

  • affliction


    غم و اندوه

  • anguish


    درد و ناراحتی

  • discomfort


    سختی

  • hardship


    صدمه


  • ناملایمات

  • ordeal


    غمگینی

  • sorrow


    وای

  • adversity


    صدمه زدن

  • grief


    ضربه

  • sadness


    ناراحتی

  • woe


    ناخوشی

  • hurting


    اضطراب

  • trauma


    دلتنگی

  • tribulation


    درد دل

  • unhappiness


    دل شکستن

  • wretchedness


    دلبر

  • angst


    جهنم

  • dolour


    شهادت

  • heartache


    بد شانسی

  • heartbreak


    فشار

  • dolor



  • martyrdom


  • misfortune



antonyms - متضاد

  • موفقیت


  • ثروت

  • prosperity


    رفاه

  • flourishment


    شکوفایی

  • thrivingness


    شادی

  • happiness


    سلامتی

  • joy


    سهولت

  • riches


    راحتی


  • لوکس


  • صلح

  • prosperousness


    لذت


  • اوقات فراغت


  • لذت بردن

  • luxury


    تسکین


  • قناعت


  • ثروتمندی

  • leisure


    رضایت

  • enjoyment


    سرگرمی


  • کفایت

  • contentment


    امنیت

  • affluence


    مجلل


  • cozinessUS


  • cosinessUK

  • sufficiency


    رهایی از سختی


  • contentedness


  • opulence


  • easefulness


  • cozinessUS


  • cosinessUK


  • freedom from hardship


لغت پیشنهادی

unmanageable

لغت پیشنهادی

boom and bust

لغت پیشنهادی

brayed