slumped

base info - اطلاعات اولیه

slumped - سقوط کرد

adjective - صفت

/slʌmpt/

UK :

/slʌmpt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [slumped] در گوگل
description - توضیح
  • having your head low and shoulders forward


    سر خود را پایین و شانه ها را به سمت جلو قرار دهید

example - مثال
  • The driver was slumped exhausted over the wheel.


    راننده با خستگی روی چرخ خم شده بود.

  • There was a slumped figure in the chair.


    یک هیکل افتاده روی صندلی بود.

  • He sat slumped over his desk the picture of misery.


    روی میزش خمیده نشسته بود، تصویر بدبختی.

synonyms - مترادف
  • collapsed


    فرو ریخت

  • fell


    سقوط

  • felled


    سقوط کرد

  • fallen


    افتاده

  • dropped


    کاهش یافته است

  • tumbled


    مچاله شده

  • crumpled


    غرق شد

  • sank


    غرق شده

  • sunk


    غوطه ور شد

  • sunken


    تاسیس کرد

  • plunged


    سرنگون شد

  • foundered


    تن به تن

  • toppled


    کماندار

  • pitched


    تصادف کرد

  • buckled


    شکست خورد

  • stumbled


    لیز خورد

  • plummeted


    زمین خورد

  • plummetted


    شیرجه زد

  • crashed


    کبوتر

  • flopped


    لغزید

  • slipped


    سر خورد

  • tripped


    مبهوت

  • dived


    دماغ شده

  • dove


    دهانه

  • slid


    پرتفلل

  • slidden


  • staggered


  • nosedived


  • cratered


  • lurched


  • pratfell


antonyms - متضاد

  • گل سرخ

  • risen


    برخاسته است


  • پیشرفته

  • boomed


    رونق گرفت

  • developed


    توسعه یافته

  • developt


    توسعه

  • expanded


    منبسط

  • flourished


    شکوفا شد

  • grew


    رشد کرد

  • grown


    رشد کرده است


  • افزایش یافت

  • prospered


    رونق یافت

  • soared


    اوج گرفت

  • throve


    رشد کردن

  • thrived


    صعود کرد

  • thriven


    ساخته شده

  • ascended


    راست شد

  • built


    بالا رفت

  • straightened


  • went up


  • gone up


لغت پیشنهادی

changes

لغت پیشنهادی

laps

لغت پیشنهادی

brocade