blandly
blandly - بی مزه
adverb - قید
UK :
US :
یک مرد جوان خوش تیپ
او با بی حوصلگی اعلام کرد که نمی توان مسئولیتی بر عهده او گذاشت.
خانه آنها به طرز ملایمی اما گران قیمت تزئین شده است.
خرده فروشان زنجیره ای در حال تبدیل شهرها به مکان های مشابه هستند.
coolly
با خونسردی
impassively
به طرز بی حوصله ای
indifferently
بی تفاوت
unemotionally
غیر احساسی
apathetically
بی علاقه
passionlessly
به صورت غیر نمایشی
undemonstratively
بی احساس
unfeelingly
استواری
stoically
سرد
coldly
بی بیان
emotionlessly
غیر قابل بیان
expressionlessly
به صورت خالی
unexpressively
به صورت سنگی
blankly
مرگبار
vacantly
چوبی
stonily
به طرز سرسام آوری
deadly
بی حس
woodenly
صاف
stolidly
از راه دور
numbly
بی عاطفه
flatly
جدا
remotely
به صورت یخبندان
frigidly
به صورت کنترل شده
dispassionately
بلغمی
detachedly
دور افتاده
glacially
با آرامش
distantly
controlledly
phlegmatically
aloofly
calmly
bravely
دلیرانه
brilliantly
درخشان
colourfullyUK
رنگارنگ انگلستان
colorfullyUS
رنگارنگ ایالات متحده
brightly
روشن
gaily
خوشبخت
gayly
همجنسگرا
