bloodied

base info - اطلاعات اولیه

bloodied - خون آلود

adjective - صفت

/ˈblʌdid/

UK :

/ˈblʌdid/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bloodied] در گوگل
description - توضیح
  • covered in blood


    پوشیده از خون

example - مثال
  • his bruised and bloodied nose


    بینی کبود و خون آلودش

  • He suffered a bloodied nose in the fight.


    او در این درگیری دچار خونریزی بینی شد.

  • The body was discovered wearing a bloodied white T-shirt.


    جسد با پوشیدن یک تی شرت سفید خونی کشف شد.

synonyms - مترادف
  • impaired


    دچار اختلال شده است

  • damaged


    آسیب دیده

  • marred


    مخدوش شده است

  • spoiledUS


    آمریکا خراب شده

  • spoiltUK


    spoiltUK

  • ruined


    خراب

  • harmed


    آسیب دیده است

  • compromised


    در معرض خطر


  • صدمه

  • undermined


    تضعیف شده است

  • injured


    مجروح

  • destroyed


    نابود

  • weakened


    ضعیف شده است

  • defaced


    از شکل انداختن

  • disfigured


    مسخ شده

  • vitiated


    آلوده

  • blemished


    لکه دار

  • crippled


    فلج شده

  • broke


    شکست

  • brake


    ترمز


  • شکسته شده

  • flawed


    ناقص

  • blighted


    سوخته

  • diminished


    کاسته

  • endamaged


    لکه دار شده است

  • tarnished


    مانع شد

  • impeded


    خرچنگ

  • crabbed


    تحقیر شده

  • debased


    معلول

  • disabled


    ضعیف شده

  • debilitated


antonyms - متضاد
  • closed


    بسته

  • pleasing


    خوش


لغت پیشنهادی

massacred

لغت پیشنهادی

airplay

لغت پیشنهادی

cronies